محمد خان پول نفت را میخورد و نفتی که آقای رییس جمهور سر سفره اش برده اما...
نه لباس نو دارد نه سفره ی پر از غذا سهام عدالت میگیرد اما ...
ای داد بی داد اصلن بی خیال محمد خان ها ! بی خیال آدمها بی خیال رییس جمهور...
|
محمد خان پیرمردی از آن قدیمی ها فرقش با گذشته های خیلی دور این است که در باغ های اجدادی اش کارگری می کند ! یادم به فیلم تست افتاد که خانواده های بزرگ روزی به چه فلاکتی می افتند!
محمد خان پول نفت را میخورد و نفتی که آقای رییس جمهور سر سفره اش برده اما... نه لباس نو دارد نه سفره ی پر از غذا سهام عدالت میگیرد اما ... ای داد بی داد اصلن بی خیال محمد خان ها ! بی خیال آدمها بی خیال رییس جمهور... + نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در دوازدهم خرداد 1388 و ساعت
21:22 |
گریه /گربه های چشم تو را بیشتر میدواند اما مرد ِمکان چشم های تو نیست که پیراهن تازه ای در باد بدواند + نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در سی ام فروردین 1388 و ساعت
12:6 |
قلبش از همون بچگی شکسته بود! نه که کسی بشکندش نه چون خدا یکی از فرشته هاشو اشتباهی فرستاده بود رو زمین دلش خیلی گرفته بود یه چیزی تو مایه های یه قلب تیر خورده:بود
................................................. اینروزها در سوگ از دست دادن عزیزی ناباورانه به این فکر میکنم که تلاش ما برای زنده/گی چقدر بیهوده و مسخره است. ................................................ وقتی که رفت خدا برای این همه ابر جای دیگری پیشنهاد نکرد باران هر چقدر هم که ببارد /در دریا غرق می شود .......................................................................... درست معنی نامش بود که دی اورا از ما گرفت آیا سالهای بعد ماهی به نام آذررا با خود می آورند ........................................................................................................ + نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در سی ام دی 1387 و ساعت
9:1 |
سر/ کشیده
در خلوتِ ماه کوه ------------------------------------
بالا رفته از شانه ی کوه بدبختی -------------------------------------- در طالع ماه/ی ستاره نبود حوض ِ تاریک --------------------------------------- هیمه ی باد دریای نزدیک --------------------------------------- افتاد از گوشه ی چشمی در گوشه ی خود ---------------------------------------- او بودم بی خودِ من ----------------------------------------- بی تاب ِ شبی دراز ----------------------------------------- یاد /ت می کنم ------------------------------------------ حالا گوشت صد سال بعد ... ---------------------------------------- شعر کوتاه برای ذهن خسته ی مخاطب خوبه!!! مثل این قرصای ویتامینه هست فشرده و مغذی شعر کوتاه برای شاعر خوبه درگیر فرم نمی شی و خیلی از طرح هایی که زده بودی و شعر نشده بودن رو به جای شعر کوتاه قالب مخاطب میکنی شعر کوتاه برای ناشر خوبه کلی پ.ل حروفچینی و ... به نفعش میشه !!! شعر کوتاه برای همه خوبه پس نگین بده آفرین .شعر کوتاه مثل پول نفت میاد سر سفره هاتون ! البته فقط بوی اونو حس میکنید و سیاهیشو که لحظه به لحظه زندگیتونو در بر میگیره . شعر (کوتاه و بلند) ثروت ملیه از این به بعد میاریمش سر سفره هاتون. -------------------------------------- بوی نفت می آید همسرم امروز چند شعر ِ کوتاه پخته ای؟ --------------------------------------------------------------------------------------- + نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در بیست و سوم دی 1387 و ساعت
11:3 |
چتری اگر بود سر در پناهی می گرفتم از باران بی شوق ِ این روزها برای گیاهان سر/ پناهی میگرفتم اگر دست هایم گسترده تر از دشت ها بود چتری می شدم سر به زیر باران های اسیدی می گرفتم امانِ تن ابرها را
شوقی اگر بود. ................................................................................... چتر بالا را مدتی گم کرده بودم شاید خیلی هم بدرد باران نخورد /که نخورد... .................................................................... به خواب رفته هر فصل در آغوش یک کوه خورشید ............................................................................... مرکب کاغذ را سیاه میکند بیشتر که بکشی غولی می شود از کلمات و جهان را سیاه میکند بیشتر درد هایی پدیدار می شوند که همیشه به وجودشان خیانت شده من تنها کمی به دردهایم خیره مانده ام خیالت را راحت کن و مرکب را به شکل درد هایم بپاش
+ نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در سی ام شهریور 1387 و ساعت
17:43 |
اتفاقی / در این روزها
افتاده تکراری شدن نشانه های شعر من و سه شنبه هایی که به ندرت پر می شوند از تازه گی و قطاری که بدون بلیط مرا سوار کرده و ب/افق می برد باید ذوب شوم شاید کلماتی از مغزم بریزد که حالت لب هایتان را عوض کند مثلا آنقدر ااااااااااااااااااااااااااااااالف را کش دهم که برسد به اینجا بدون سه شنبه بدون قطار بدون شعر { شعر بالا اما ربطی به سه شنبه های دیگران نداشت تنها قطاری بود که عصر هایش از من پر میشد و میرفت تصاویر اگر وجود داشته باشند عینی ِ من هستند و ذهنی شما} -------------------------------------------------------------------------------------------- شب صدای/ سقوط می آید از رقص چراغ ها بر اندام آب و صدایی با سایه ی تو می آمیزد: ـ می شود از سر بکشی تصویر سقوط را؟ از چند ثانیه عقب تر / می گیرم شب صدای سقوط می آید از رود خانه <ـ اما اینطرف ها هیچ شهری رود خانه ندارد! می شود از سر بکشی؟ > مرا در شهر دیگری تجسم کن بوداپست یا خرم شهر !! که دارم روی یک پل راه می روم یا جای بهتری پیدا کن یک مجنون ِنفتی وسط دریا و بعد گوشهای بلند تری می خواهی تا صدای سقوط را از ارتعاش آب بشنوی و بعد کلماتی از مرا سر سفره ی مردم /بگذاری و فراموش/ نکن آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآب را حتما باید/ بکشی تا روی پرده تصویر سقوط شب غم انگیز تری رقم بزند .
+ نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در بیستم تیر 1387 و ساعت
11:19 |
سلام . دلم برای یک شعر تنگ شده . برای یک شعر ِ آزاد ...
این ترم که گذشت به معنای واقعی طعم تلخ درس نخوندن رو چشیدم . واقعا بهترین فرصت برای دانشگاه رفتن بین ۱۸ تا ۲۴ سالگی هست از اون به بعد مصیبته مخصوصا اگه هزار تا دغدغه دیگه هم داشته باشی. به زودی با شعر های سال ۸۷ میام و فعالیت دوباره ای رو آغاز میکنم . از تمام دوستانی که در سیرجان حضور دارند دعوت میکنم سه شنبه ها ما رو تنها نگذارند . هر سه شنبه ساعت چهار عصر مجتمع فرهنگی هنری سیرجان واقع در چهار راه اشکذری ابتدای بلوار دکتر صادقی منتظر شما هستیم. + نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در هجدهم تیر 1387 و ساعت
12:26 |
سلام خیلی اتفاقی از این طرف ها رد می شدم که گفتم حرفی زده باشم . اما احیانا!!!!!!!! سید مهدی موسوی ناراحت نشه ننویسه چرا "زن گیر" رو سر هم نوشتم ! شما میتونید جای( گ) (ج) بگذارید بقیه اش حل میشه...
...................................................... باران قرار بود/ بزند /برای ساعت های گیج حالا در ِ چراغ بسته و من بر نیامده / از پس هیچ آرزویی
غول ِ حیران ِ چشم های تو ام
+ نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در دوازدهم خرداد 1387 و ساعت
11:21 |
می رسد با/ ده/ ارابه /ارابه
ب / افق ـ خاک آلود و خسته که پیاده شوم پیش از تمام ِ مسافر ها و دوباره برود با تکانِ کوچکی /و مسافرها نگاه کنند به موج کوچکی که می رسد> ب/ افق ِ /فنجان/ها و برگردد موج و ترمز ناگهانی و بعد/ها در گوشه ای از زمینه/ ی/ تاریک ِ مرده ها :
ب/ا/د /ا/م / ه رگز/ فکر نکرده ام ادای جدید تری سراغ دارم چقدر ارابه ها سنگی اند ! که این همه راحت از من می گذرند و با افق می روند.
+ نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
18:29 |
نمیدونم اصلن جای این خبر اینجا هست یا نه ! اما من ازدواج کردم !!!! این چهار تا علامت تعجب واسه اینه که اصلن فکرش هم برام مثل یه شوخی بود اما با همه این حرف ها من این شوخی رو انجام دادم ... وشعر: ماشین ها نمی فهمند هر روز چیزی زیر چرخ هایشان له می شود می شود کمی پرنده شوی ؟! تا جای این خیابان های شلوغ خیره گی ام را بر تن آسمان بدوزم . -------------------------------------------------------------------------------------------
درد دست هایم را از دیوار منصرف کرده برای دیوار ها دوایی از کلمه میخواهم
+ نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در هجدهم دی 1386 و ساعت
18:8 |
۱> بعد مرا به خودم سپردی
و با فرزند قلابی ام به راه افتادی بعد روی تختت دراز کشیدی گریه کردی زنگ زدی و گریه کردی و هیچ چیز برای در آغوش کشیدن وجود نداشت جز عروسکی که ارث پدری اش تختت را پر از موی سپید کرده بود و بوی مرا میداد گریه کردی و تن صدایم را شستی تُن صدایم را آنقدر که کوپه ها در میانه ی پل محو شدند مسافر ها محو شدند و من هم . ۲> مرا به خدای چشم هایت سپردی و
براه افتادی حالا این منم که رفته ام و گریه میکنم آنقدر که کارم از زنگ زدن گذشته و پایه هایم حتی تحمل یک مسافر را ندارد ۳> غرق در پیراهنی نامرئی به تو چشم دو خته ام و فرو ریختن ام را از چشم های تو میدزدم . ۲۳/۷/۸۶ ------------------------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت
11:5 |
حوصله داري
كه دنبالم ميگردي اگر پيدايم كردي هما ن جا دفن ا م كن پيش از اين كه چشم هايت متلاشي ام كنند من به تاريكي عادت دارم به سايه به تن به درك به (من همه ي اين بدبختي ها را با خود آورده ام ) خواهش ميكنم پيش از آنكه چشمهايت مرا در خود دفن كنند فكري به حال آن خانه ي تاريك كن كه گنجشك ها را بيخودي بهانه كرد كه در بندي وجود نداشت كه تن ه ه ا ي دو تا چنار مانع از ديدن ويراني اش هستند . اين شعر يك روايت بيشتر نيست بگذار چشم ديگري روي كلماتش بي افتد بايد قول بدهي ز يا د نروي / سراغ ِ / چيز هايي كه در تاريكي پوسيده اند بايد قول بدهي پنجره ها را باز نگذاري و چند گربه براي ِ دریدن ِ گنجشك هاي دربدر استخدام كني ........................................... + نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در نهم مهر 1386 و ساعت
11:21 |
پل شکست http://poleshekast.blogfa.com/ بروز شد : پرده دوم : قرار نبود اما من هم دست داشتم اينجا قتلي اتفاق افتاده خون خون ، كارگردان شانه هايش را بالا مي اندازد موسيقي مي پيچد تا تماشاچي ها نشنوند!( قرار نبود بميري كه ! خون ميخواهي چكار؟! ميخنديم خنده بالا تر ميرود تا ميشود روي صحنه ) حالا همه چيز خنده دار شده تراژدي مسخره،
ادامه مطلب را در پل شکست بخوانید بوی مریم می آید ُ میز پر شده از چشمهایت ساقه هایشان خیلی بلند شده ! گلدان ها پر شده اند از چشمهایت ... بوی کسی می آید که همه ی این سالها شب را روی دستهایم طرح زده بود... و حالا شب ها به همه چیز حسودیم می شود تخت... میز و حتی خرس عروسکی...
۱ـتهران به این بزرگی تنها یک فرشته دارد که (درست سر وقت می رفت) سر وقت می فهمید سر وقت قلبی را می برد / وسط آسمان /میگذاشت بی حواسی ام خانه ای پرت شود ـ هشت متر کوچکتر ! مقایسه:< او چشمهایی دارد هشت متر بزرگتر از شب خانه ای دارد اندازه ی چشمهایش >
۳ـ تهران به این بزرگی / خانه ای دارد با دو تا درخت کاج دو تا پنجره ی شکسته ۲ـ تعبیر خواب: گنجشک که بیاید یعنی این خانه در / بند / ی / دارد + نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در سی و یکم شهریور 1386 و ساعت
19:31 |
سلام شاید تقصیر منه که شعر هامو زود میگذارم
روی وبلاگ ! اما همین شعر این پست برای مثال باید بگم که چهار بار ویرایش شده و هر بار سطری تغییر کرده و فرمی جایگیزین شده ... شعر و واقعن این چیزی که بدون تعریف مونده برای من شده یک دنیای عجیب براستی آیای بعد از نوشتن نمیشود در شعر دست برد یا نه ؟ شعر همینطور که میبایست معنا زا باشد .میشود صورت زا ( در رویه ی زبان) باشد یا نه؟ آیا فکر های ما که منجر به بهتر شدن شعر میشود ( در ویرایش ) جز خوانش ها هستند یا نه ... آیا با پدیده ی مرگ مولف شخص دیگری میتواند خوانش خود را در شعر اعمال کند و دست به بازنویسی آن بزند بدون اینکه برای مولف اولش ... پس یک شعر را می خوانیم با سه بار نوشتن : شعری که فقط یک شعر است مولف اول: می خواهم رنگ ها را بنویسم ! نه نه میگویم نه تو اینروزها شهر از زیر ماشین های سیاه /بلند نمی شود و تو مینویسی : ماشین سیاه سراغ خانه ها را میگیرم خانه یعنی : یعنی یعنی معنی همیشه ماهیت حرف نیست خانه مثل <نقاشی های کلاس اول> دیوارـ سقف ـ دودکش همیشه مداد سیاه یک سر وگردن بلند تر بود / <فقط دود میکشید> مینویسی : خانه سیاه بعد شانه هایت پر از دود هستند چشم هایت خیلی خسته چقدر تو را ببوسم که ننویسی زندگی خیلی ... ۱۲/۶ /۸۶ ----------------------------------------------------------- مولف دوم: شهر در تردد ماشین های سیاه زیر میرود میگردد رد تو را پیدا کند / که با خیابان ها رفته ای کوچه یازده ! / وجود ندارد می نویسی :شهر سیاه تعقیب جدی تر می شود هر روز کسی از اهالی کوچه سراغ خانه ی ای را میگیرد که در خاطرات خیلی وقت پیش آتش گرفته بود ... سراغ صندلی را میگیرد که دست ه اش پر بود از چیزی عجیب که به من دست داده بود... حاشیه :<اگر به حاشیه نروم باید قبول کنم روزی خانه ای بوده در خاطراتی که باور کردن شان به عقل/ جور دیگری ربط دارند > پس نه خانه ای نه صندلی نه خاطره ای اصلن کدام کوچه ؟ متن:< گم شده/ شده ای در ذهن ان که شلوغ ... خانه خانه خانه خانه خیال کردیم خاطرات صاحبش را میدزدیم دود میگرفت با هستی لب میگرفت از هستی اصلن خانه وجود ندارد حتی در نقاشی دبستان ... خانه ی من دیواری داشت که پشت آن تنها دودی حلقه می شدو/ چشم ها را میدزدید پای آتش مینویسی: خانه سیاه حلقه ها آواره ی شان ه ات /هستند چشمهایت خیلی خسته حالا بگو چن تا "بوف" شم که دیگر سراغ آن کوچه نروی ---------------------------------------------------------------------------- حالا ببینیم مولف سوم چیکار کرده: زیر میرود/ شهر در تردد ماشین های سیاه که میگردند رد تو را/پیدا کنند با خیابان ها نرفته ای با کوچه ها نرفته ای و دست هایت پر نامه هایی هستند با مهر ِ: کوچه یازده وجود ندارد مینویسی شهر سیاه انقدر که در تعقیب های بعدی نه تو مانده باشی و نه ماشینی و تنها صدایی بیایداز کوچه ای که نیست : ـ کو ؟ / خانه /کو؟ خانه در< خاطلات خیلی ف قت پیش > آتش گرفته بود سراغ میگیرد صندلی را که دست ه اش پر بود از آتشی که مرا برده بود حاشیه:< اگر به اینجا نزنم باید قبول کرد روزی خانه ای بوده و در آن دفتر هایی سوخته اند > پس نه خانه ای نه صندلی نه خاطره ای اصلن کدام کوچه؟ پستچی ها دروغ نمیگویند از خیابان های شلوغ ِ برگشت خورده بپرس متن /گم شده در ذهن این همه/ حاشیه اصلن خانه ای وجود ندارد حتی در نقاشی کلاس اول خانه ی من دیواری داشت که پشت حلقه های دود نشانه از آتشی گنگ بود پای آتش مینویسی خانه سیاه حلقه ها آوراه ی شان ه ه ات / هستند چشم هایت /حلقه / خسته من : آوار ه ی /خسته چقدر پای این آتش "بوف" شوم که حتی نامه ای هم با آن کوچه ننویسی .................................................................... قضاوت باشما ... + نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در شانزدهم شهریور 1386 و ساعت
18:34 |
|
|