تبليغاتX
پل شکسته
سلام ...


نمیدونم دلیل بعضی رفتار های تابلوی بعضی آدما چیه؟ بهر حال خوبه که مث همه ی آدما زندگی کنی نه با هوچی گری اسم در بیاری...


اول خبری که در پست قبلیم در باره ی کنگره ی شعر جنوب داده بودم کما کان به قوت خودش باقیه ...

دوم باید از خانم ژاله ی پورخنجر بابت طراحی لوگوی این وبلاگ تشکر کنم ...

سوم وبلاگ مقاله هامhttp://poleshekast.blogfa.com هر ماه با یک بحث جدید آپ میشه دعوت میکنم دیدن کنید ...

و خبر دیگه اینکه دارم میرم بچسبم به دریا ! یعنی قراره محل زندگیمو عوض کنم و ساکن بندر عباس بشم ! خب تا چونم برای حرف زدن بی ربط گرم نشده بریم سراغ شعر :


پوست کشیده

       بر چاله های ِ لبریز

             بستر  گونه های نادر ِ

                    پستانداران

    چاله های

               زائیده ی توحشی ملیح!

         چیزی با آبها نرفت

                      چیزی به آبها نرفت

                  همه چیز طبیعی اتفاق  افتاد

                           جز شعر

        که  حواسش

                   به گنداب ِ این وآن بود

                از اینهمه نرفتن

                           اینهمه نیامدن

                                   کسی ـ چیزی

                                               به آب نرفت

              جز شعر

                        که تا زیر دوشهایش

                                خاطره ی انسان را

                                            با تورمی چرکین

                                                       به زیر پوست

                                                                      کشید


از چيزي به من نمي رسي تا  براي نقاشي هايي كه در خواب كشيده ام برگ عبور  صادر نشود! تنها شبيه كلمه دست ميدهي  به آمدن هاي شبانه وحتي فرصت پيدايي ايراد نميكني !همه ي اينها بعلاوه ي تمام كاغذ هاي سفيد به گيجي من و كلمه هاي خط خورده ربط پيدا ميكنند براي سياه كردن اين كاغذها اشتياقي ندارم وقتي زبان دراز تر از دستم شده و تو هنوز از چيزي به من نميرسي ...

 

+ نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 21:39 |
                               

چند تا قرص مگه باید خورد تا خواب آدمو با خودش ببره... شبیه آدمی شدم که از چیزی ترسیده! خیلی هم ترس بزرگیه اگر جدیش نگیریم! من اهل جنوبم البته نرسیده به دریا... اما نصف عمرم رو کنار همین دریای گرم و آرووم گذروندم از بندر ماهشهر بگیر تا چابهار...جالبه این جنوب که وقتی اسمش میاد آدم یاد چهره های آفتاب سوخته میوفته پای ایرانه ! اما همیشه برهنه بوده حتی الان که اینهمه پالیشگاه نفت و گاز اینجا ساختن اما هنوز هم پاهاش بدجوری تاول زده ! اینجا پول در آوردن برای بعضی ها از آب خوردن راحت تره و بعضی ها نون شب ندارن ! اما فرقش اینه که پولهایی که باید اینجا خرج بشه ... خب من سیاسی بازی و اقتصاد دان بودن رو کنار میگذارم ... اما دلم برای این پاهای برهنه و این صورتای آفتاب خورده میسوزه این صورتها که خیلی هاشون هنوز برق ندارن خیلی هاشون خونه ندارن و تازه اونها یی هم که دارن در حد جنگ زده های ویتنام سختی میکشن !   تازه گیها مث معمول همه ی این سالها - نه مث همه ی این چهارصد پونصد سال گذشته رد پای کوسه های کثیفی توی این آبها پیدا شده ... بهشون میگن ناوگان!!!حالا که من نه سیاستمدارم و نه کارشناس مسائل نظامی (اگه دوستان قبول کنن  شاعر باشم) نمیدونم اسم این حسی که باعث شده امشب خواب به چشم نیاد رو چی بگذارم ! چند روز پیش تهران خیابون ولیعصر دو سه نفر همسن و سالهای خودم  داشتن میگفتن خب بیاد بزنه تمومش کنه دیگه منتظر چی هستن پس!!! خب منهم ناخواسته توی بحثشون وارد شدم و گفتم چقدر برای شما راحته اما نمیدونید اون پایین چه خبره ! یعنی بیان اینجا رو بکنن مث افغانستان و عراق؟!

ما هم سیب زمینی باشیم و ... اما همه اینطور نیستن یه دوست شاعری دارم اسمش سجاد حبیب نوا هست چند روز پیش توی کافی شاپ با هم... دود میکردیم و قهوه میخوردیم صحبت جنگ شد < بهش گفتم : خوشبحالت شما دیگه توی تنکابن غصه نمیخورید شهرتونو خراب کنن یا ناموس...دیدم بغض کرده ! از چشاش معلوم بود چی داره میگه ...که اینجا هم براش مهمه مث شهر خودش ...مث ناموس خودش و من شرمندش شدم ...اصلن برام مهم نیست کسی انگ پاچه خواری رو بهم بچسبونه ۲۴ سال زندگی کردم شانس بیارم  فوقش یه ۲۴ سال دیگه زنده ام !اماحرفم سر اینه که اینجا  داغ دل خیلی از آدما هنوزم تازه هست حالا هر چی میخواد بشه بشه اما ماها که شاعر هستیم و میگیم شعر نباید دولتی بشه و فلان بشه خیلی بهتر میتونیم بجنگیم بدون اینکه خونی ریخته بشه ... حالا من و چند تا از دوستای همشهریم  تصمیم گرفتیم که

 کنگره ی میهنی شعر ِ حماسه ی جنوب

 رو به همین مناسبت برگزار کنیم  منتظر همه ی شماها هستیم تا نشون بدیم که ما مردم ایران همدیگه رو دوست داریم وطنمون رو دوست داریم و ...


 توضیحات بیشتر مبنی بر چگونگی ارسال تاریخ برگزاری و الباقی قضایا رو هم خدمتتون خواهم نوشت .

تصمیم گرفتم مقاله هام رو از این به بعد در اینجا بنویسم: دعوت میکنم اولین پست این وبلاگ رو بخونید و در صورت تمایل بهش لینک بدهید

                                           http://poleshekast.blogfa.com/


 

مقدمه : هدف من از اين نوشتار مطرح كردن ورفع سوء تفاهماتي مبني بر مرگ مولف – پيچيدگي هاي زباني  غير بازده يا حركت به سوي ابژكتيويته كردن صرف متن و نتيجه گيري در مورد سو تفاهم بين مخاطب و شاعر بوده است ...اميد كه با توجه دوستان اين مقال دست و پا شكسته به نتيجه اي برسد.   

 

نگاهي به چگونگي تاثير دنياي اثر هنري بر دنياي مخاطب

 

نخستين چيزي كه در گرايش به سمت يك متن مواجهيم وجود استعاره است ... در نظريه هاي ادبي افلاطون استعاره را در حد" نام " معتبر دانست ... اما گمانه زني افلاطون در اين مقال مثل خيلي چيزهاي ديگر كه  مطرح كرده بود در طول تاريخ هضم شد و پس از دوره ي كلاسيك (سده ي هفدهم) و در آغاز دوره ي رنسانس استعاره در حد جمله و گزاره مطرح شد ...اما در سالهاي اخير پل ريكور كارهاي تازه اي در زمينه ي نظريه هاي ادبي انجام داد و ويكي از اين كارها اين بود كه استعاره را در حد سخن معتبر دانست و با اين استعاره ي زنده از قلمرو نظريه ي بيان به گستره ي نظريه ي ادبي گام نهاد !

ريكور نظريه هاي جالبي در مورد شعر بودن روايت و داستان دارد ! و معتقد است كه شعر را فقط در حد وزن و اشكال موزون زبان ، و حتي در حد وعناي گسترده داستان موزون نبايد شناخت ! بلكه معتقد است داستان روايي نيز با توجه به آفرينشهاي خيال پردازانه جهاني را در خود طرح ميريزد و داستانها كمتر از ادبيات منظومِ  شعر نيستند .

 خب اگر در تاريخ همين چند دهه قبل ادبيات خودمان جستجو كنيم به احمد شاملو بر ميخوريم و برخورد ديگرگون او با تاريخ بيهقي كه اين كتاب را شعر محض ميدانست ! و اما مي شود به برخوردهاي نا مهربانه  با شاهنامه نيز از ديدگاه تازه تري نگريست ...

شعر حاصل تجربه هاي شخصي هر شاعر است و همواره با جهان پيرامون شاعر در حال ارتباط و است و به لحاظ ساختارهاي تداعي گرايانه ميشود گفت حتي مقوله ي مرگ مولف ، كه به شكلي غلط در بين گروهي معرفي شده و جا افتاده است نمي تواند دليلي برا ي قطع و ناديده گرفتن اين تداعي ها شود ...

بايد گفت سخن داراي يك ساختار سه جانبه است : با سه ضلع 1- منِ (گوينده) 2- تويِ (شنونده) 3_ جهان پيرامون ما كه از آن سخن گفته ميشود .

حالا اگر به اين مثلث يك ظلع ديگر بعنوان نوشتار اضافه كنيم  متن خلق مي شود و  متني كه بر طبق نظريه هاي ادبي داري ارزش و مرغوبيت باشد متني است كه بر پايه ي تاويل پذيري ماندگار خواهد بود .  و با توجه به اين موضوع متن سرنوشتي پيدا ميكند جدا از مولف همه كس خواننده ي بالقوه ي اوست  بارها و بارها تاويل ميشود ... و مرگ مولف نه بصورتي عيني يا ذهني اتفاق مي افتد كه ما دچار اين سوء تفاهم شده ايم كه با جدا شدن رابطه ي و با متن تعبير ميشود...حالا اينجاست كه مي شود تمايز و تشخص زباني را مطرح كرد و مطمئنن رسيدن به تمايز در مرحله ي اول و تشخص به بعد از آن كاريست كه در ادبيات و درتاويل ها از متن بسيار تاثير گذار خواهد بود.

 درست است كه ما  با رويكرد پديدار شناسانه به سراغ متن ميرويم اما به گفته ي گادامر كوشش نهايي ما شناخت جهاني است كه شعر به آن تعلق دارد.

خلاصه اي ازتعريف پل ريكور در مورد  مفهوم اين جهان اينگونه است : مجموعه اي از تجربه هاي توان دار مي باشد و تمامي توانهاي تمامي تجربه هاي ما آنچيزي است كه جهان را مي سازد .

من معتقدم  از اينرو نميتوان گفت صرف تجربه جهان را مي سازد ، كه بسياري تجربه ها مكشوف نيستند و اين توان را ميشود بعنوان حوزه ي تاويل تجربه ها مطرح ساخت و به اين موضوع در هرمنوتيك مدرن بسط داد كه معنا بعنوان توان متن هميشه فراتر از متن اتفاق مي افتد .

اما ريكور در تعريف اين مفهوم از افقها ياد كرده  كه در هر جهان وجود دارد(افق چيزي است كه چون آهنگ آن ميكنيم دورتر ميشود و همواره توانايي به پايان نرسيدن دارد )  و زماني كه تاثير گذاري جهان اثر هنري بر جهان مخاطب مورد كنكاش قرار ميگيرد در هم شدن افقها مطرح مي شود !

و تا پايان اين تاثير گذاري حضور شعر ملموس است ... پس به سادگي به اين نكته دست پيدا ميكنيم كه شعر بايد به سادگي در سطح و به پيچدگي در عمق اتفاق بيوفتد به طوري كه پس ازهر تقليل يكدسته ي( ذهني) مخاطب را ارضا كند وبا افق هاي متعددي  در آميزد و  همچنان براي مخاطب خاص تر و افقهاي دست نيافتني تر،  داراي پيچيدگي تاويل پذيري و نيز ارزش ادبي باشد ... شايد عده اي عده اي از دوستان همچنان به شكاف ميان اين دو راس تاثير گذار ِ متن اصرار بورزند و همچنان براي

رهايي زبان از ايده هاي و پيش فرضهاي بوجود آمده تا امروز به كوشش برخيزند و حتي بنده را محكوم به محافظه كاري كنند اما بايد بگويم من نيز به نحو شكني در زبان فرم و همينطور بسياري مقوله هاي ديگر واقف هستم و آنها را احتياج مبرم زبان ميدانم اما بايد قبول كرد كه ما نياز به انديشه هاي راهبردي براي همراهي مخاطب با خود داريم

 

كتاب ساختار و تاويل متن

زندگي در دنياي متن پل ريكور هر دواز بابك احمدی


 خیلی هم بد نشد این سر ِ خط که تا چاله های سرخ کشیدی اشتباهن مرا به یاد ستاره ی گمشده ی می اندازد که خیلی وقت پیش چشمک هایش در توده ای سیاه ...کم رنگ و کم رنگ و کم رنگ ...            چشمهایم که به ساده ترین شکل جستجو مصلح شد تمام ستاره ها وحتی چراغ های سراسیمه به شکل دهن کجی از من عبور کردند و اصلن فرقی نداشت من جاده باشم یا رد پایی منتهی به سیاه چال ... که این چاله های اشتباهی ِسرخ هم مثل ته این خط کم رنگ وکم رنگ وکم رنگ

 

+ نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در بیستم بهمن 1385 و ساعت 23:49 |
    

           

   چه کسی میداند

                    از دورها یِ پلی که

                       سر              شکسته بود...            

 

 

+ نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در دهم بهمن 1385 و ساعت 18:43 |

 دیشب طی یک عملیات انتحاری ! حالا شایدم انتهاری! موهای سرم رو از ته تراشیدم ...دلیلش کاملن شخصیه اما امروز چند نفری منو با بازکن های بسکتبال تیم گل گهر اشتباه گرفتن ! البته من بسکتبال خیلی دوست دارم (داشتم یعنی) اما همیشه همون اول بازی چهار پنج شش !خطائه میشدم و اخراج !

محمد حسين ابراهيمي ميگه با اين سر براق و اين ته ريش شدي شبيه شل سيلور استاين! حالا نميدونم كي حاضره مخاطب من بشه؟

میرسیم به محرم !

۱)این شعر هم تقدیم به آقا ابوالفضل علیه السلام :

 

تیرهایتان

         به ماه نمیرسد

              بیهوده کف نزنید

   دستهایی انقدر کوتاه

                به رخ او

                   کشیده نمی شوند

        یک مشک که نه 

                   با اراده ی ماه

                       تمام آب ها به آسمان پرواز میکنند

      بی که عصایی فرو رود

                    بی که دستی دراز شود

                 نه ! مشک یک بهانه بود

                           تا کوتاهی دستهایتان

                                    به رخ تاریخ کشیده شود !

                                              حتی اگر پیکرش

                                   زیر پای سفینه هایتان تقسیم شود

                                                           ماه را نمی شناسید... 


۲)  شعر زیر هم ویرایش یک شعر از پست قبله:                          

عکس ها

      حکایت از چیزی ندارند !

     اما شانه هایم

             گنجایش سو تفاهم دوباره را 

                                     از دست داده اند.

             تقصیر مدرنیته بود

                       که این شاعر

                    پیوند قرنیه را

                          با تلاقی نگاه اشتباه گرفت !

             لطفن ازاین شعر                               

                      آهسته پائین بیایید                   

                      شاید  

                               در شانه هایم

                                      ردی از یک تیغ شکسته پیدا شود  

                  هر چند عکس ها

                                     دلیلی برای دل بریدگی

                                                                پیدا نکرده اند ...

                                                                         ۲۳/۱۰/۸۵


۳)اینهم یک طرح:

         این زنجیر ها

      دلیل محکمه پسندی

                     برای اثبات ادعاهایتان نیست 

                      لطفن باور کنید

                   من از هیجان گفتن تمام بود ها

                                       دیوانه شده ام !


۴)و شعر :

این تپق زدن ها

       اصلن ربطی به خیمه شب بازی ندارد

           اما

              عروسک دیگری پیدا نمی شود

                                        که فقط با یک گره

                                                       سیاهش کنی و

                        برای سوتی هایش

                                             پرده بگیری ...

               گاهی هم

                        به من حق بده

                                بازی زیر این خیمه های سیاه

                                           انقدر ها هم

                                                         ساده نیست


۵)و باز هم شعر :

        گذر گاه عبوریست

          برای ماندن

                   شعر در رگ زدن و

                            از شاهرگ بریده ی شعر بریدن

                   تو هم میگذری

                               راه هم میگذرد ـ

              شعر ِ کوچک

                          چند قطره و بعد

                                     شاهرگ میبری

                                            دست بریده ی شعر را...

                                                                     ۸۵/۵/۲۱

 

+ نوشته شده توسط محمد حسین پورمعصومی در چهارم بهمن 1385 و ساعت 18:11 |


Powered By
BLOGFA.COM