با پنهانِ من /در لابلای کلمات
بیشتر که جستجو کنی
ردی می بینی /ام
افتاده از اسب های پیاپی
که نغمه ی بلندشان دختران شهر را چله نشین می کرد
از آن همه اسب که تاختند
زمینی ماند و خاکی چون مزرعه ای سوخته
نه دیگر بکر/ نه سوار
نه /رفته/ از اصل خودش وجبی بیرون
بیشتر بدان /از پشت ابر هایی که پیش چشم تو قطار کرده ام حرفی بیرون بکش
بیشتر ببین
شاید اسب زخمی ام را پیدا کنی
که خیلی سال پیش
عاطفه ام تنهایش نگذاشت و سنگ خورد
و حالا به شماتت تو و شاید بعد ها همه
انگشتِ...
هی !
بیشتر بدان
از این سطر ها/ که بیشتر از حرف های کوچک
درد برای گفتن دارند>
شاید اگر از آن جعبه ی زیبا عینکی بیرون آورد/ی
و خیره تر نگاه کرد/ی
مرا ببینی انگشت این همه سال بر دهان
با آرزو های بزرگ بر زبان
که میروم آنقدر که ردی نمانده باشد و حرفی
و تو دل خوش به این نغمه/ ها
که با ردای قرمز می آیند و
می مانند؟
ها؟
باش
تا باز هم برای تو بنویسم
محمد حسین پورمعصومی
۳۰ شهریور ۸۸
تقدیم به برادرم رضا برای ۲۹ شهریور و دلتنگی اش
