و با فرزند قلابی ام
به راه افتادی
بعد روی تختت دراز کشیدی
گریه کردی
زنگ زدی و
گریه کردی
و هیچ چیز برای در آغوش کشیدن
وجود نداشت
جز
عروسکی که ارث پدری اش
تختت را پر از موی سپید کرده بود و
بوی مرا میداد
گریه کردی و
تن صدایم را شستی
تُن صدایم را
آنقدر که
کوپه ها
در میانه ی پل محو شدند
مسافر ها محو شدند و
من هم .
۲> مرا به خدای چشم هایت سپردی و
براه افتادی
حالا این منم که رفته ام
و گریه میکنم
آنقدر که کارم از زنگ زدن گذشته
و پایه هایم
حتی تحمل یک مسافر را ندارد
۳> غرق در پیراهنی نامرئی
به تو چشم دو خته ام
و فرو ریختن ام را
از چشم های تو میدزدم .
۲۳/۷/۸۶
------------------------------------------------------------------------------------------------

