چتری اگر بود
سر در پناهی می گرفتم
از باران بی شوق ِ این روزها
برای گیاهان
سر/ پناهی میگرفتم
اگر دست هایم گسترده تر از دشت ها بود
چتری می شدم
سر به زیر باران های اسیدی
می گرفتم امانِ تن ابرها را
شوقی اگر بود.
...................................................................................
چتر بالا را مدتی گم کرده بودم شاید خیلی هم بدرد باران نخورد /که نخورد...
....................................................................
به خواب رفته
هر فصل
در آغوش یک کوه
خورشید
...............................................................................
مرکب کاغذ را سیاه میکند
بیشتر که بکشی
غولی می شود
از کلمات
و جهان را سیاه میکند
بیشتر
درد هایی پدیدار می شوند
که همیشه به وجودشان خیانت شده
من تنها کمی به دردهایم
خیره مانده ام
خیالت را راحت کن
و مرکب را
به شکل درد هایم بپاش

